سایر · سعدی
گفتار در صبر بر ناتوانی به امید بهی
1
کمال است در نفس مرد کریم
گرش زر نباشد چه نقصان و سیم؟
2
مپندار اگر سفله قارون شود
که طبع لئیمش دگرگون شود
3
وگر درنیابد کرم پیشه، نان
نهادش توانگر بود همچنان
4
مروت زمین است و سرمایه زرع
بده کاصل خالی نماند ز فرع
5
خدایی که از خاک مردم کند
عجب باشد ار مردمی گم کند
6
ز نعمت نهادن بلندی مجوی
که ناخوش کند آب استاده بوی
7
به بخشندگی کوش کآب روان
به سیلش مدد می رسد ز آسمان
8
گر از جاه و دولت بیفتد لئیم
دگر باره نادر شود مستقیم
9
وگر قیمتی گوهری غم مدار
که ضایع نگرداندت روزگار
10
کلوخ ارچه افتاده بینی به راه
نبینی که در وی کند کس نگاه
11
وگر خرده زر ز دندان گاز
بیفتد، به شمعش بجویند باز
12
بدر می کنند آبگینه ز سنگ
کجا ماند آیینه در زیر زنگ؟
13
هنر باید و فضل و دین و کمال
که گاه آید و گه رود جاه و مال