سایر · سعدی
حکایت
1
کسی گفت حجاج خون خواره ای است
دلش همچو سنگ سیه پاره ای است
2
نترسد همی ز آه و فریاد خلق
خدایا تو بستان از او داد خلق
3
جهاندیده ای پیر دیرینه زاد
جوان را یکی پند پیرانه داد
4
کز او داد مظلوم مسکین او
بخواهند وز دیگران کین او
5
تو دست از وی و روزگارش بدار
که خود زیر دستش کند روزگار
6
نه بیداد از او بهره مند آیدم
نه نیز از تو غیبت پسند آیدم
7
به دوزخ برد مدبری را گناه
که پیمانه پر کرد و دیوان سیاه
8
دگر کس به غیبت پیش می دود
مبادا که تنها به دوزخ رود