سایر · سعدی
حکایت
1
به صنعا درم طفلی اندر گذشت
چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت!
2
قضا نقش یوسف جمالی نکرد
که ماهی گورش چو یونس نخورد
3
در این باغ سروی نیامد بلند
که باد اجل بیخش از بن نکند
4
نهالی به سی سال گردد درخت
ز بیخش برآرد یکی باد سخت
5
عجب نیست بر خاک اگر گل شکفت
که چندین گل اندام در خاک خفت
6
به دل گفتم ای ننگ مردان بمیر
که کودک رود پاک و آلوده پیر
7
ز سودا و آشفتگی بر قدش
برانداختم سنگی از مرقدش
8
ز هولم در آن جای تاریک تنگ
بشورید حال و بگردید رنگ
9
چو بازآمدم زان تغیر به هوش
ز فرزند دلبندم آمد به گوش
10
گرت وحشت آمد ز تاریک جای
به هش باش و با روشنایی درآی
11
شب گور خواهی منور چو روز
از این جا چراغ عمل برفروز
12
تن کار کن می بلرزد ز تب
مبادا که نخلش نیارد رطب
13
گروهی فراوان طمع ظن برند
که گندم نیفشانده خرمن برند
14
بر آن خرود سعدی که بیخی نشاند
کسی برد خرمن که تخمی فشاند