کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

توانا و ناتوان

1

در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی

کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه می کنی

2

ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای

هر جا که میرسیم، تو با ما چه می کنی

3

خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم

بنگر بروز تجربه تنها چه می کنی

4

هر پارگی بهمت من میشود درست

پنهان چنین حکایت پیدا چه می کنی

5

در راه خویشتن، اثر پای ما ببین

ما را ز خط خویش، مجزا چه می کنی

6

تو پای بند ظاهر کار خودی و بس

پرسندت ار ز مقصد و معنی، چه میکنی

7

گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم

چون روز روشن است که فردا چه می کنی

8

جائی که هست سوزن و آماده نیست نخ

با این گزاف و لاف، در آنجا چه میکنی

9

خود بین چنان شدی که ندیدی مرا بچشم

پیش هزار دیده بینا چه می کنی

10

پندار، من ضعیفم و ناچیز و ناتوان

بی اتحاد من، تو توانا چه می کنی

متن شعر کپی شد.