مثنوی · پروین اعتصامی
توانا و ناتوان
1
در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی
کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه می کنی
2
ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای
هر جا که میرسیم، تو با ما چه می کنی
3
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
بنگر بروز تجربه تنها چه می کنی
4
هر پارگی بهمت من میشود درست
پنهان چنین حکایت پیدا چه می کنی
5
در راه خویشتن، اثر پای ما ببین
ما را ز خط خویش، مجزا چه می کنی
6
تو پای بند ظاهر کار خودی و بس
پرسندت ار ز مقصد و معنی، چه میکنی
7
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم
چون روز روشن است که فردا چه می کنی
8
جائی که هست سوزن و آماده نیست نخ
با این گزاف و لاف، در آنجا چه میکنی
9
خود بین چنان شدی که ندیدی مرا بچشم
پیش هزار دیده بینا چه می کنی
10
پندار، من ضعیفم و ناچیز و ناتوان
بی اتحاد من، تو توانا چه می کنی