کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

خاطر خشنود

1

بطعنه پیش سگی گفت گربه کای مسکین

قبیله تو بسی تیره روز و ناشادند

2

میان کوی بخسبی و استخوان خائی

بداختری چو تو را، کاشکی نمیزادند

3

برو به مطبخ شه یا بمخزن دهقان

بشهر و قریه، بسی خانه ها که آبادند

4

کباب و مرغ و پنیر است و شیر، طعمه من

ز حیله ام همه کار آگهان بفریادند

5

جفای نان نکشیدست یکتن از ما، لیک

گرسنگان شما بیشتر ز هفتادند

6

بگفت، راست نگردد بنای طالع ما

چرا که از ازلش پایه، راست ننهادند

7

مرا به پشت سرافکند حکم چرخ، ز خلق

شگفت نیست گرم در بروی نگشادند

8

کسی بخانه مردم بمیهمانی رفت

که روز سور، کسی از پیش فرستادند

9

بروزی دگران چون طمع توانم کرد

مرا ز خوان قضا، قسمت استخوان دادند

10

تو خلق دهر ندانسته ای چه بی باکند

تو عهدها نشنیدی چه سست بنیادند

11

کسی بلطف، بدرماندگان نظر نکند

درین معامله، دلها ز سنگ و پولادند

12

هزار مرتبه، فقر از توانگری خوشتر

توانگران، همه بدنام ظلم و بیدادند

13

نخست رسم و ره ما، درستکاری ماست

قبیله تو، در آئین دزدی استادند

14

برای پرورش تن، بدام بدنامی

نیوفتند کسانی که بخرد و رادند

15

پی هوی و هوس، نوع خودپرست شما

سحر ببصره و هنگام شب ببغدادند

16

ز جور سال و مه ایدوست کس نرست، تمام

اسیر فتنه دیماه و تیر و مردادند

17

بچهره ها منگر، خاطر شکسته بسی است

عروس دهر چو شیرین و خلق فرهادند

18

من از فتادگی خویش هیچ غم نخورم

فتادگان چنین، هیچگه نیفتادند

19

اسیر نفس توئی، همچو ما گرفتاران

ز بند بندگی حرص و آز، آزادند

20

تو شاد باش و دل آسوده زندگانی کن

سگان، به بدسری روزگار معتادند

متن شعر کپی شد.