مثنوی · پروین اعتصامی
خون دل
1
مرغی بباغ رفت و یکی میوه کند و خورد
ناگه ز دست چرخ بپایش رسید سنگ
2
خونین به لانه آمد و سر زیر پر کشید
غلتید چون کبوتر با باز کرده جنگ
3
بگریست مرغ خرد که برخیز و سرخ کن
مانند بال خویش، مرا نیز بال و چنگ
4
نالید و گفت خون دلست این نه رنگ و زیب
صیاد روزگار، بمن عرصه کرد تنگ
5
آخر تو هم ز لانه، پی دانه بر پری
از خون پر تو نیز بدینسان کنند رنگ
6
در سبزه گر روی، کندت دست جور پر
بر بام گر شوی، کندت سنگ فتنه لنگ
7
آهسته میوه ای بکن از شاخی و برو
در باغ و مرغزار، مکن هیچگه درنگ
8
میدان سعی و کار، شمار است بعد ازین
ما رفتگان نبوت خود تاختیم خنگ