مثنوی · پروین اعتصامی
فلسفه
1
نخودی گفت لوبیائی را
کز چه من گردم این چنین، تو دراز
2
گفت، ما هر دو را بباید پخت
چاره ای نیست، با زمانه بساز
3
رمز خلقت، بما نگفت کسی
این حقیقت، مپرس ز اهل مجاز
4
کس، بدین رزمگه ندارد راه
کس، درین پرده نیست محرم راز
5
بدرازی و گردی من و تو
ننهد قدر، چرخ شعبده باز
6
هر دو، روزی در اوفتیم بدیگ
هر دو گردیم جفت سوز و گداز
7
نتوان بود با فلک گستاخ
نتوان کرد بهر گیتی ناز
8
سوی مخزن رویم زین مطبخ
سر این کیسه، گردد آخر باز
9
برویم از میان و دم نزنیم
بخروشیم، لیک بی آواز
10
این چه خامی است، چون در آخر کار
آتش آمد من و تو را دمساز
11
گر چه در زحمتیم، باز خوشیم
که بما نیز، خلق راست نیاز
12
دهر، بر کار کس نپردازد
هم تو، بر کار خویشتن پرداز
13
چون تن و پیرهن نخواهد ماند
چه پلاس و چه جامه ممتاز
14
ما کز انجام کار بی خبریم
چه توانیم گفتن از آغاز