غزل · اوحدی
غزل شماره ۵۷۸ - تا بر آن عارض زیبا نظر انداخته ایم...
1
تا بر آن عارض زیبا نظر انداخته ایم
خانه عقل به یک بار برانداخته ایم
2
بر دل ما دگر آن یار کمان ابرو تیر
گو: مینداز، که ما خود سپر انداخته ایم
3
هیچ شک نیست که: روزی اثری خواهد کرد
تیر آهی که به وقت سحر انداخته ایم
4
ای که قصد سر ما داری، اگر لایق تست
بپذیرش، که به پای تو در انداخته ایم
5
به جفا از در خود دور مگردان ما را
تا بجوییم دلی را که در انداخته ایم
6
قدر خاک درت اینها چه شناسند؟ که آن
توتیاییست که ما در بصر انداخته ایم
7
اوحدی راز خود از خلق نمی پوشاند
گو: ببینید که: ما پرده در انداخته ایم