مثنوی · عراقی
مثنوی
1
هر که را نیست عیش خوش بی دوست
این مناجات می کند: کاری دوست
2
جان ما گوهری است بیش بها
کالبدهای ما چو مزبل ها
3
اندرین مزبله چه می پاییم؟
روی بنمای، تا برون آییم
4
گرچه از تو به بوی خرسندیم
هم به دیدارت آرزومندیم
5
عاشقا، راز عاشقان بشنو
هم ز بی دل حدیث جان بشنو
6
گوش کن سر این فسانه ز من
گلخنی جان توست و گلخن تن
7
گرچه در جان توست کان علوم
در تنت هست گلخنی ز ظلوم
8
آنکه در جان تو را اصول نهاد
لقب جسم تو جهول نهاد
9
تا تو از خویشتن برون نایی
دیده دل به دوست نگشایی
10
چون برون آمدی، فدا کن جان
تا ببینی مگر رخ جانان