مثنوی · عراقی
مثنوی
1
تا غمت با من آشنایی کرد
دلم از جان خود جدایی کرد
2
تا غم تو قبول کرد مرا
هستی خود ملول کرد مرا
3
در سماع توام، چو حال گرفت
از وجود خودم ملال گرفت
4
آیت عشق تو چو بر خواندم
مایه جان و دل برافشاندم
5
هر کجا آفتاب حسن تو تافت
عاشقان را بجست و نیک بیافت
6
اگر، ای آفتاب جان افروز
شب ما از رخ تو گردد روز
7
اندر آن بس بود ز روی تو تاب
گو: دگر آفتاب و ماه متاب
8
ای ز عشاق گرم بازارت
به ز من عالمی خریدارت
9
من کیم، تا زنم ز عشق تو لاف؟
نیست دعوای این سخن ز گزاف