غزل · ملک الشعرای بهار
غزل ۳ - رخ تو دخلی به مه ندارد...
1
رخ تو دخلی به مه ندارد
که مه دو زلف سیه ندارد
2
به هیچ وجهت قمر نخوانم
که هیچ وجه شبه ندارد
3
بیا و بنشین به کنج چشمم
که کس در این گوشه ره ندارد
4
نکو ستاند دل از حریفان
ولی چه حاصل؟ نگه ندارد
5
بیا به ملک دل ار توانی
که ملک دل پادشه ندارد
6
عداوتی نیست، قضاوتی نیست
عسس نخواهد، سپه ندارد
7
یکی بگوید به آن ستمگر :
« بهار مسکین گنه ندارد؟»