غزل · ملک الشعرای بهار
غزل ۷ - دعوی چه کنی؟ داعیه داران همه رفتند...
1
دعوی چه کنی؟ داعیه داران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
2
آن گرد شتابنده که در دامن صحراست
گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»
3
داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو
کز باغ جهان لاله عذاران همه رفتند
4
گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست
کز کاخ هنر نادره کاران همه رفتند
5
افسوس که افسانه سرایان همه خفتند
اندوه که اندوه گساران همه رفتند
6
فریاد که گنجینه طرازان معانی
گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند
7
یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
8
خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب
کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند