مثنوی · ملک الشعرای بهار
شماره ۳ - برو کار می کن، مگو چیست کار...
1
برو کار می کن، مگو چیست کار
که سرمایه جاودانی است کار
2
نگر تا که دهقان دانا چه گفت
به فرزندگان چون همی خواست خفت
3
که : « میراث خود را بدارید دوست
که گنجی ز پیشینیان اندر اوست
4
من آن را ندانستم اندر کجاست
پژوهیدن و یافتن با شماست
5
چو شد مهر مه، کشتگه برکنید
همه جای آن زیر و بالاکنید
6
نمانید ناکنده جایی ز باغ
بگیرید از آن گنج هر جا سراغ »
7
پدر مرد و پوران به امید گنج
به کاویدن دشت بردند رنج
8
به گاوآهن و بیل کندند زود
هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود
9
قضا را در آن سال از آن خوب شخم
ز هر تخم برخاست هفتاد تخم
10
نشد گنج پیدا ولی رنجشان
چنان چون پدر گفت، شد گنجشان