غزل · حافظ
غزل شماره ۲۱ - دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست...
1
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
2
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
3
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب ها به غرامت برخاست
4
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
به هواداری آن عارض و قامت برخاست
5
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
6
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
7
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست