غزل · محتشم کاشانی
شماره ۳۰ - چون من کجاست بوالعجبی در بسیط خاک...
1
چون من کجاست بوالعجبی در بسیط خاک
آب حیات بر لب و از تشنگی هلاک
2
دارم ز پاک دامنی اندر محیط وصل
حال کسی که سوخته باشد ز هجر پاک
3
آن می که می دهندم و من در نمی کشم
ریزم اگر به خاک شود مرده نشاء ناک
4
در دست وصل سوزن تدبیر روز و شب
دل ز احتراز کرده نهان جیب چاک چاک
5
دست هوس دراز نسازم به شاخ وصل
از حسرتم اگر رگ جان بگسلد چو تاک
6
جامم لبالب از می وصل است و من خجل
کاب حیات ریخته خواهد شدن به خاک
7
بر دامنت چو گرد هوس نیست محتشم
گر بر بساط قرب نشینی چو من چه باک