غزل · محتشم کاشانی
شماره ۳۶ - به دعوی آمده ترکی که صید خود کندم...
1
به دعوی آمده ترکی که صید خود کندم
دل از تو می کنم ای بت خدا مدد کندم
2
مرا تو کشته ای و بر سرم ستاده کسی
که یک فسون ز لبش زنده ابد کندم
3
عجب که با همه عاشق کشی حسد نبری
که آن مسیح نفس روح در جسد کندم
4
مرا زیاده ز حد کرده است با خود نیک
رسیده کار به آن هم که با تو بد کندم
5
قبول خاطر او گشته ام به ترک درت
چنان نکرده قبولم که باز رد کندم
6
فلک که سکه عشقش به نام من زده است
عجب که باز به عشق تو نامزد کندم
7
چو محتشم خط آزادی از تو می گیرم
که او ز خیل غلامان به این سند کندم