غزل · محتشم کاشانی
شماره ۴۰ - چراغ خود دگر در بزم او بی نور می بینم...
1
چراغ خود دگر در بزم او بی نور می بینم
بهشتی دارم اما دوزخی از دور می بینم
2
به خشم است آن مه از غیر و نشان تیر خوفم من
که در دستش کمان خشم را پرزور می بینم
3
نگه ناکردنش در غیر خرسندم چسان سازد
که من میل نگه زان نرگس مخمور می بینم
4
به ساحل گر روم بهتر که دریای وصالش را
ز طوفانی که دارد در قفا پرشور می بینم
5
هنوز از آفتاب وصل گرمم لیک روز خود
به چشم دور بین مثل شب دیجور می بینم
6
برای غیر گوری کنده بودم در زمین غم
کنون تابوت خود را بر لب آن گور می بینم
7
چسان پیوند برد محتشم در نزع جسم از جان
ز دست او کنون خود را به آن دستور می بینم