کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۳۱ - رخش شمعی است دود آن کمند عنبر آلودش...

1

رخش شمعی است دود آن کمند عنبر آلودش

عجب شمعی که از بالا به پایان می رود دودش

2

دمی در بزم و صد ره می کشد از بیم و امیدم

عتاب عشوه آمیز و خطاب خنده آلودش

3

میان آب و آتش داردم دیوانه وش طفلی

که در یک لحظه صد ره می شوم مقبول و مردودش

4

چو گنجشگیست مرغ دل به دست طفل بی باکی

که پیش من عزیزش دارد اما می کشد زودش

5

من زا لعبت پرستیها دل بازی خوری دارم

که دارد کودکی با صد هزار آزار خشنودش

6

بسی در تابم از مردم نوازیهای او با آن

که می دانم به جز بی تابی من نیست مقصودش

7

طبیب محتشم در عشق پرکاریست کز قدرت

به الماس جفا خوش می کند داغ نمک سودش

متن شعر کپی شد.