کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

فریفتان دایه ویس را به جهت رامین

1

چو دایه پیش ویس دلستان شد

چو جادو بد گمان و بد نهان شد

2

سخنهای فریبنده بپیراست

به دستان و به نیرنگش بیاراست

3

چو ویس دلستان را دید غمگین

از آب دیدگان تر کرده بالین

4

به درد مادر و هجر برادر

گسسته عقد مروارید بربر

5

بدو گفت ای مرا چون جان شیرین

نه بیماری چه داری سر به بالین

6

چه دیوست این که جانش نشستست

در هر شادیی بر تو ببستست

7

گمان کردی به رنج اندر سهی سرو

تو پنداری که در چاهی نه در مرو

8

سبکتر کن ز دل بار گران را

کزو آسیب سخت آید روان را

9

نه بس کاری بود اسیب بردن

گذشته یاد کردن درد خوردن

10

ز غم خردن بتر پتیاره ای نیست

ز خرسندی به او را چاره ای نیست

11

اگر فرمان بری خرم نشینی

به بخت خویش خرسندی گزینی

12

صز خرسندید جان را نیک یار است

نه خرسندیت با جان کارزار استص

13

چو بشنید این سحن ویس دلارام

تو گفتی ایفت لختی در دل آرام

14

چو خورشیدی سر از بالین بر آورد

ز غنبر سلسله بر گل بگسترد

15

زمین از رنگ رویش نقش چین گشت

هوا از بوی مویس عنبرین گشت

16

چه ایوان بود و چه روی دلارام

به رنگ رویش یکدگر هر دو وشی فام

17

چو باغ جوب رنگ اردیبهشتی

بهشت ایوان و ویس او را بهشتی

18

رخانش بود گفتی نوبهاران

هم از چشمش برو باریده باران

19

شخوده نیلگون گشت رخانش

چو نیلوفر بد اندر آبدانش

20

در آب اشک او دو چشم بی خواب

نکوتر بود از نرگس که در آب

21

به گریه دایه را گفت رخانش

چو نیلوفر بد اندر آبدنش

22

در آب اشک او دو چشم بی خواب

نکوتر بود از نرگس که در آب

23

به گریه دایه را گفت این چه روزاست

که گویی آتش آرام سوزست

24

به هر روزی که نو گردد ز گردون

مرا نو گردد اندوهی دگرگون

25

گناه از مرو بینم یا ز اختر

و یار زین چرخ خود کام ستمگر

26

که گویی کوه چون البرز هفتاد

نگون شد ناگهان و بر من افتاد

27

نه مروست که بود تن گدازست

نه شهرست این که چاه شست بازست

28

نگارستان و باغ و کاخ شهوار

مرا هستند همچون دوزخ تار

29

تن من دردها را راه گشست

تو گویی جانم آتشگاه گشست

30

ز شب بینم بلا وز روز تیمار

پزاید بر دلم زین هردوان بار

31

به جان که گرآید مرا هوش

بود چون زندگانی بر دلم نوش

32

من امید از جهان بریدمم

که ویرو را به جواب اندر بدیدم

33

نشسته بر سمند کوه پیکر

مرو را نیزه در کف تیغ در بر

34

زنخچیر آمده با شادکامی

بسی کرده به صحرا نیک نامی

35

به شادی باره را پیشم بتازید

به خوشی مر مرا لختی نوازید

36

مرا گفتی به آواز چو شکر

که چونی یار من جان برادر

37

به بیگانه زمین در دست دشمن

بگو تا حال تو چونست بی من

38

وزان پس دیدمش بامن بخفته

بر سیمین من در بر گرفته

39

لب طوطی و چشم گاومیشم

بسی بوسید و تازه کرده ریشم

40

مرا گفتار او کم دوش خواندست

هنوز اندر دل و گوش ماندست

41

هنوز آن بوی خوش زان پیکر نغز

مرا ماندست در بینی و در مغز

42

بتر زین کی نماید بخت کینم

که ویرو را همی در خواب بینم

43

چو گردونم نماید روز چونین

مرا زین پس چه باید جان شیرین

44

مرا تا من زیم این غم بسنده ست

که جانم مرده و امدام زنده ست

45

تو دیدی دایه اندر مرو گنده

خدایت را چو ویرو هیچ بنده

46

همی گفت این سخنهای دل انگیز

شده دو چشم خونریزش گهر نیز

47

نهاده دایه دستش بر سر و بر

همی گفت ای چراغ و چشم مادر

48

ترا دایه ز هر دردی فدا باد

غم تو مشنوداد و بد مبیناد

49

شنیدم هر چه گفتی ای پری روی

فتاد اندر دلم چون آهی و روی

50

اگرچه درد بر تو بی کرانست

مرا درد تو بر دل بیش از آنست

51

مبر اندوه کت بردن نه آیین

به تلخی مگذران این عمر شیرین

52

به رامش دار دل را تا توانی

که دو روزست ما را زندگانی

53

جهان چون خان راه مردمانست

درنگ ما درو در یک زمانس

54

بود شادیش یکسر انده آمیغ

نپاید دیر همچون سایهء میغ

55

جهان را نام او زیرا جهانست

که زی هشیار چون رخش جهانست

56

چرا از بهر آن اندوه داری

که هست ایدر جهان چون تو گذاری

57

اگر کامی ز تو بستد زمانه

به صد کام دگر داری بهانه

58

جوان و کامگار و پادشایی

به شاهی بر گهان فرمان روایی

59

مکن پدرود یکباره جهان را

مکن در بند جاویدان روان را

60

به گیتی در جوانان هر که مردند

همه جویان کام و کرد وخوردند

61

یکایک دل بهچیزی رام دارند

به رامش روز خود پدرام دارند

62

گروهی صید یوز و باز جویند

گروهی چنگ و بربط ساز جویند

63

گروهی خیل دارند و شبستان

غلامان و بتان نارپستان

64

همیدون هر چه پوشیده زنانند

به چیزی هر یکی شادی کنانن

65

تو با تیمار ویرو مانده و بس

نخواهی در جهان جستن جز او کسی

66

مرا گفتی که اندر مرو گنده

خدایت را چو ویرو نیست بنده

67

صاگر چه شاه و خود کام است ویرو

فرشته نیست پرورده به مینوص

68

به مرو اندر بسی دیدم جوانان

دلیران جهان کضور ستانان

69

بهبالا همچو سرو جویباری

بهچهره همچو باغ نوبهاری

70

ز خوبی و دلیری آفریده

به مردی از جهانی برگزیده

71

خردمندان که ایشان را ببینند

یکایک را ز ویرو بر گزینند

72

وز یشان شیر مردی کامرانست

کجا در هر هنر گویی جهانست

73

گر ایشان اخترند او آفتابست

ور ایشان عنبرند او مشک نابست

74

بهتخمه تا به آدم شاه و مهتر

به گوهر شاه موبد را برادر

75

خجسته نام و فرخ بخت رامین

فرشته بر زمین و دیو در زین

76

به ویرو نیک ماند خوب چهری

گروگان شد همه دلها به مهری

77

دلیران جهان او را ستایند

که روز جنگ با او برنیایند

78

به ایران نیست همچون او هنرجوی

شکافند به ژوپین و سنان موی

79

به توران نیست همچون او کمان ور

به فرمانش رونده مرغ با پر

80

ز گردان بیش ریزد خون گه روزم

ز یاران بیش گیرد می گه بزم

81

به گوشش همچو شیر کینهدارست

به بخشش همچو ابر نوبهارست

82

ابا چندین که دارد مردواری

به دل این داغ دارد کش تو داری

83

ترا ماند به مهر ای گنبد سیم

تو گویی کرده شد سیبی به دونیم

84

نگه کن تا تو چونی او چنانست

چو زر اندود شاخ خیزراست

85

ترا دیدست و عاشق گشته بر تو

امید مهربانی بسته در تو

86

همان چشمش که چون نرگس به بارست

چو ابر نوبهاران سیل بارست

87

همان رویش که تا بنده چو ماهست

ز درد بیدلی همرنگ کاهست

88

دلی دارد بلا بسیار برده

نهیب عاشقی بسیار خورده

89

جهان نادیده در مهر اوفتاده

دل و جان را به دیدار تو داده

90

ترا بخشایم اندر مهر و او را

که بخضودن سزد روی نکو را

91

شما را دیده ام در قشق بی یار

دو بیدل هر دو بیروزی از این کار

92

چو ویس ماه روی حور دیدار

شنید از دایه این وارونه گفتار

93

ندادش تا زمانی دیر پاسخ

سرشک از چشم ریزان بر گل رخ

94

ز شرم دایه سر در بر فگنده

زبان بسته ز پاسخ لب ر خنده

95

پس آنگه سر بر آورد و بدو گفت

روان را شرم باشد بهترین جفت

96

چه نیکو گفت خسرو با سپاهی

چو شرمت نیست گو آن کن که خواهی

97

ترا گر شرم و دانش یار بودی

زبانت را نه این گفتار بودی

98

هم از ویرو هم از من شرم بادت

که از ما سوی رامین گشت یادت

99

مرا گر موی بر ناخن برستی

دل من این گمان بر تو نبستی

100

اگر تو مادری من دختر تو

وگر تو مهتری من کهتر تو

101

مرا شوخی و بیشرمی میاموز

که بی شرمی زنان را بد کند روز

102

دلم را چه شتاب و چه نهیبست

که در وی مر ترا جای فریبست

103

ز چه بیچاره ام وز چه به دردم

که ناز و شرم خود را در نوردم

104

هم آلوده شوم در ننگ جاوید

هم از مینو بضویم دست اومید

105

اگر رامین بهبالا هست چون سرو

به مردی و هنر پیرا

106

هم او را به خدایش یار بادا

ترا جز مهر رامین کار بادا

107

مرا او نیست در خور گرچه نیکوست

برادر نیست گرچه همچو ویرست

108

نه او بفریبدم هر گز به دیدار

نه تو بفریبیم هر گز بهگه گفتار

109

نبایست تو گفتارش شنیدن

چو بشنیدی بهپیشم آوریدن

110

چرا پاسخ ندادی هر چه بتر

چنانچون با پایمش بود در خور

111

چه نیکو گفت موبد پیش هوشنگ

زنان را آز بیش از شرم و فرهنگ

112

زنان در آفرینش نا تمامند

ازیرا خویش کام و زشت نامند

113

دو گیحان گم کنند از بهر یک کام

چو کام آمد نجویند از خرد نام

114

اگر تو بخردی با دل بیندیش

ببین تا کام چه ننگ آورد پیش

115

زنان را گرچه باشد گونهه گون چار

ز مردان لابه بپذیرند و گفتار

116

هزاران دام جوید مرد بی کام

که کام خویش را گیرد بدان دام

117

شکار مرد باشاد زن به هرسان

بگیرد مرد او را سخن آسان

118

بهرنگ گونه گون آرد فرابند

به امید و نوید و سخن سوگند

119

هزاران گونه بنماید نیازش

به شیرین لابه و نیکو نوازش

120

چو در دامش فگند و کام دل رانگ

ز ترس ایمن ببود و آز بنشاند

121

به عشق اندر نیازش ناز گردد

به ناز اندر بلند آواز گردد

122

تو گویی رام گردد عشق سر کش

که خاکستر شود سوزنده آتش

123

زن مسکین بهچشمش خوار گردد

فسونگر مرد ازو بیزار گردد

124

زن بدبخت در دام او فتاده

گرفته ننگ و آب روی داده

125

زن مسکین فروتن مرد برتن

کمان سر کشی آهحته برزن

126

نه مرد بی وفا دردش آزرم

نه در نامردمی دارد ازو شرم

127

نورزد مهر و نیز افسوس دارد

نگوید خوب و ننگش بر شمارد

128

زن امیدور بود از داغ امید

گدازد همچو برف از تاب خورشید

129

بهمهر اندر بود چون گور خسته

دل و جانش بهبند مهر بسته

130

گهی ترسد ز شوی و گه ز خویشان

گهی کاهد ز بیم و شرم یزدان

131

بدین سر ننگ و رسواییش بی مر

بدان سر آتش دوزخ برابر

132

بدان جایی که نیک و بد بپرسند

ز شاهان و جهانداران نترسند

133

مرا کی دل دهد کردن چنین کار

که شرم خلق باشد بیم دادار

134

اگر کاری کنم بر کام دیوم

بسوزد مر مرا گیهان خدیوم

135

و گر راز مرا مردم بدانند

همه کس تخم مهرم بر فشانند

136

گروهی در تن من طمع دارند

ز کام خویش جستن جان سپارند

137

گروهی ننگ و رسواییم جوید

بجز زشتی مرا چیزی نگویند

138

چو کام هر کسی از من بر آید

بجز دوزخ مرا جایی نشاید

139

پس آن در چون گشایم بر روانم

کزو آید نهیب جاودانم

140

پناه من به هر کاری خرد باد

که جوید راستی و پرورد داد

141

امید من بهیزدان باد جاوید

که جزاو نیست شایسته بهامید

142

چو بشنید این سخن دایه از آن ماه

ز ویس دست کامش دید کوتاه

143

ز دیگر در مرو را داد پاسخ

که باشد کار نیک از بخت فرخ

144

ز چرخ آید قصا نز کام مردم

ازیرا بنده آمد نام مردم

145

تو پنداری بهمردی و دلیری

ز شیران برد شاید طبع بازی

146

ز چرخ آمد همه چیزی نوشته

نوشته با روان ماسرشته

147

نوشته جاودان دیگر نگردد

بهرنج و کوشش از ما برنگردد

148

چو بخت آمد ترا بستد ز ویرو

برید از شهر و از دیدار شهر

149

کنون نیز آن بود کت بخت خواهد

نه کام بخت بفزاید نه کاهد

150

جوابش داد ویس ماه پیکر

که نیک و بد همه بخت آورد بر

151

ولیکن هر که او کرد بد دید

بسا مردم که یک بد کرد و صد دید

152

نخستین کار بد آمد ز شهرو

که دادش جفت موبد را به ویرو

153

بدی او کرد و ما این بد نکردیم

نگر تا درد و انده چند خوردیم

154

منم بد نام ویرو نیز بد نام

منم بی کام و ویرو نیز بی کام

155

مرا این پند بس باشد که دیدم

ز بد نامان و بد کاران بریدم

156

چرا من خویشتن را بد پسندم

بهانه زان بدی بر بخت بندم

157

من از بخت نکو نه خوار باشم

چو در کار بداو یار باشم

158

دگر ره دایه گفت ای سرو سیمین

نه فرزنده منست آزاده رامین

159

که من فرزند را پشتی نمایم

بدان کز بند مهرش بر گشایم

160

اگر وی را کند دادار پشتی

نبیند زاسمان هر گز درشتی

161

شنیدستی مگر گفتار دانا

که هست ایزد به هر کاری توانا

162

جهان را زیرفرمان آفریدست

همه کاری بهاندازه بریدست

163

بسی بینی شگفتیهای گیهان

که راز آن شگفتی یافت نتوان

164

بسا بد کیش کاو گردد نکو کیش

بسا قارون که گردد خوار و درویش

165

بسا ویران که گردد کاخ و ایوان

بسا میدان که گردد باغ و بستان

166

بسا مهتر که گردد خوار و کهتر

بسا کهتر که گردد شاه و مهتر

167

ز مهر ار تلخیت باید چشیدن

سر از جنیرش نتوانی کشیدن

168

قصاگر بر تو راند مهربانی

نباشد جز قصای آسمانی

169

نه دانش سود دارد نه سواری

نه هشیاری و نه پرهیز گاری

170

نه تندی سود دارد نه سترگی

نه گنج و گوهر و نام و بزرگی

171

نه تدبیر و هنر نه پادشایی

نه پرهیز و گهر نه پرسایی

172

نه شهرو دیدن و نه خویش و پیوند

نه اندرز نکو نه راستی پند

173

چو مهر آمد بباید ساخت ناچار

ببردن کام و ناکام از کسان بار

174

به یاد آید ترا گفتار من زود

کزین آتش ندیدی تو مگر دود

175

چو مهری زین فزونتر آزمایی

سخنهای مرا آنگاه ستایی

176

تو بینی روشن و من نیز بینم

که من با تو بهمهرم یا بهکینم

177

ز بخت آید بهانه یا از بخت

زمانه نرم باشد با تو یا سخت

متن شعر کپی شد.