سایر · عطار
الحکایه والتمثیل
1
بر آن پیر زن شد مرد مهجور
که برگو سرگذشتی گفت هین دور
2
سرکس می ندارم این زمان من
که سرگم کرده اند این ریسمان من
3
ببین چندین طلب کار دگرگون
زفان ببریده و سر داده بیرون
4
چه گویم چون زفان این ندارم
دلم خون گشت جان این ندارم
5
فلک گرچه بسی بربوک بشتافت
لباس سوک یافت از دردنایافت
6
چه گر کوه این حقیقت را کمر بست
بریخت آخر که بادش بود در دست
7
چو دریا هرک زینجا قطره برد
ز رنج تشنگی هم خشک لب مرد
8
اگر خورشید گویم با رخی زرد
شود در کوش هر شب هم بدین درد
9
اگر ماهست می بینی که هر ماه
سپر بندازد از حیرت درین راه
10
زمین خود خاک بر سر دارد از غم
فلک سرگشته در افسوس و ماتم
11
دهان آلوده عرش و در شکم هیچ
گرفته لوح لوح از سر قلم هیچ