سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
عزیزی گفت از عرش دلفروز
خطاب آید بخاک تیر هر روز
2
که آخر از خدا آنجا خبر نیست
خبر ده زانکه نتوان بی خبر زیست
3
همه حیران و سرگردان بماندیم
درین وادی بی پایان بماندیم
4
که می داند که حال رفتگان چیست
بخاک اندر خیال خفتگان چیست
5
همه رفتند پر سودا دماغی
فرو مردند چون روشن چراغی
6
همه چون حلقه بر درماندگانیم
همه در کار خود درماندگانیم
7
زهی دردی که درمانی ندارد
زهی راهی که پایانی ندارد
8
بیک ره هیچ کس را هیچ ره نیست
که جز در پایه بودن دست گه نیست
9
که داند تا چه شربتهای پر زهر
بکام ما فرود آمد ازین قهر