سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
درآمد آن فقیر از خانقاهی
نهاده بر سر از ژنده کلاهی
2
یکی گفتش بطیبت ای خردمند
کلاه ار می فروشی قیمتش چند
3
جواب این بود آن درویش دین را
بکل کون نفروشم من این را
4
بسی خلقم خریدار کلاه اند
بکل کون از من می بخواهند
5
بنفروشم که دانم بهتر ارزد
که یک نخ زو دو گیتی گوهر ارزد
6
چه دانی تو که من در سر چه دارم
چو من خود بی سرم افسر چه دارم
7
دلا بیدار شو گر هست دردیت
که ناوردند بهر خواب و خوردیت
8
گرفتم جمله عالم بخوردی
ندانی جستن از مردن بمردی
9
ترا تا کی ز تو ای آفت خویش
تویی آفت تو هم برخیز از پیش
10
بگو تا کی ز بی شرمی و شوخی
چه سنگین دل کسی، کویی کلوخی
11
بکن هرچت همی باید کژ و راست
اگر این را نخواهد بود واخواست
12
اگر چون خاک ره زر خواهدت بود
ز خاک راه بستر خواهد بود
13
ترا چرخ فلک در چرخه انداخت
که بر یک جو زرت صد نرخه انداخت