سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
شبی خفت آن گدایی در تنوری
شهی را دید می شد در سموری
2
زمستان بود و سرما بود بسیار
گدا با شاه گفت ای شاه هشیار
3
تو گرچه بی خبر بودی ز سرما
فرا سرآمد این شب نیز بر ما
4
عزیزا در بن این دیر گردان
صبوری و قناعت کن چو مردان
5
بمردی صبر کن بر جای بنشین
بسر می در مدو وز پای بنشین
6
حکیمی در مثل رمزی نمودست
که صبر اندر همه کاری ستودست
7
همه خذلان مردم از شتابست
خرد را این سخن چون آفتابست
8
شتاب ازحرص دارد جان مردم
نگه کن حرص آدم بین و گندم
9
اگر نه حرص در دل راه داری
کجا از جنت الماوی فتادی
10
ز آدم حرص میراثست ما را
درازا محنتا آشفته کارا