سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
آن یکی دیوانه را از اهل راز
گشت وقت نزع جان کندن دراز
2
از سر بی قوتی و اضطرار
همچو ابری خون فشان بگریست زار
3
گفت چون جان ای خدا آورده
چون همی بردی چرا آورده
4
گر نبودی جان من بر سودمی
زین همه جان کندن ایمن بودمی
5
نه مرا از زیستن مردن بدی
نه ترا آوردن و بردن بدی
6
کاشکی رنج شد آمد نیستی
گر شد آمد نیستی بد نیستی
7
چون ترا مرگست و آتش پیش در
ظلم تا چندی کنی زین بیشتر
8
مرگ گوئی نیست جانت را تمام
کاتشیش از ظلم در باید مدام