سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
زین گدائی بر ایاز آشفته شد
این سخن در پیش سلطان گفته شد
2
پیش خویشش خواند حالی شهریار
گفت ازین پس با ایازت نیست کار
3
گر بود کاریت بیم کشتن است
تو نمیدانی کایاز آن من است
4
مرد گفت ای پادشاه حق شناس
گر ازان تست این ساعت ایاس
5
عشق نیست آن تو من اکنون شدم
عشق بردم وز میان بیرون شدم
6
گر کنی از وی فراقی حاصلم
چون توانی برد عشقش از دلم