سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
ناگهی بهلول را خشکی بخاست
رفت پیش شاه ازوی دنبه خواست
2
آزمایش کرد آن شاهش مگر
تا شناسد هیچ باز از یکدیگر
3
گفت شلغم پاره باید کرد خرد
پاره کرد آن خادمیش و پیش برد
4
اندکی چون نان و آن شلغم بخورد
بر زمین افکند و مشتی غم بخورد
5
شاه را گفتا که تا گشتی تو شاه
چربی از دنبه برفت اینجایگاه
6
بی حلاوت شد طعام از قهر تو
میبباید شد برون از شهر تو