سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
بوسعید مهنه در آغاز کار
پیش لقمان رفت روزی بی قرار
2
سنگ در یک دست میافراشت او
سوخته در دست دیگر داشت او
3
شیخ گفتش چیست سنگ و سوخته
گفت تا گردانمت آموخته
4
میزنم این سنگ بر سر محکمت
سوخته برمینهم چون مرهمت
5
زانکه این دردی که این ساعت تراست
این چنین درمانش خواهد گشت راست
6
گه ز ضرب او جراحت میرسد
گه ز مرهم نیز راحت میرسد
7
گر ز ضرب او جراحت نبودت
تا ابد اومید راحت نبودت
8
راحت خود را شدی پیوسته دوست
بی جراحت نیز فقرت آرزوست