سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
وقت غز خلقی بجان درمانده
هر کسی دستی ز جان افشانده
2
رخت میکردند پنهان هرکسی
پیشوایان گم شده در هر پسی
3
رفت آن دیوانه بر بام بلند
ژنده را در سر چوبی فکند
4
چوب گردانید گرد سر بسی
مینیندیشید یک جو از کسی
5
گفت ای دیوانگی من بینوا
دارم از بر چنین روزی ترا
6
در چنان روزی که جان را بیم بود
مرد بیدل خسرو اقلیم بود
7
تو نمیدانی که چون آهو ز سگ
راه زن بگریزد از عریان بتک
8
تا ترا نقدیست بند جان تست
ور نداری هیچ جمله آن تست
9
هرچه داری ترک کن یکبارگی
تا برون آئی ازین بیچارگی