سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
عیسی مریم بغاری رفته بود
در میان غار مردی خفته بود
2
گفت برخیز ای ز عالم بی خبر
کار کن تا توشه یابی مگر
3
گفت من کار دو عالم کردهام
تا ابد ملکی مسلم کردهام
4
گفت هین کار تو چیست ای مرد راه
گفت دنیا شد مرا یکبرگ کاه
5
جمله دنیا بنانی میدهم
نان بسگ چون استخوانی میدهم
6
مدتی شد تا ز دنیا فارغم
نیستم من طفل بازی بالغم
7
بالغم با لعب و با لهوم چکار
فارغم با غفلت و سهوم چکار
8
عیسی مریم چو بشنود این سخن
گفت اکنون هرچه میخواهی بکن
9
چون ز دنیا فارغی آزاد خفت
خواب خوش بادت بخفت و شاد خفت
10
چون ز دنیا نیستت غمخوارگی
کرده داری کارها یکبارگی