سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
آن یکی دیوانه میگفت زار
کز همه عالم مرا اینست کار
2
تا کنم بر روی خاکستر نشست
خاک میریزم بسر از هر دو دست
3
هم پلاسی را بگردن افکنم
هم کنب را بر میان محکم کنم
4
اشک میبارم بزاری بردوام
چکنم و چکنم همی گویم مدام
5
تاکسی کو پیشم آید راز جوی
گویدم آخر چه بودت باز گوی
6
من بدو گویم که ای صاحب مقام
می ندانم می ندانم و السلام
7
چکنم و چکنم همیشه جفت ماست
می ندانم می ندانم گفت ماست
8
گر در این میدان کشندت یک دمی
برتو تابد از تحیر عالمی
9
ور ره این پرده نگشاید ترا
این همه افسانه آید ترا
10
گر ترا دانش اگر نادانیست
آخر کار تو سرگردانیست