سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
خواجه میرفت سر افراخته
بود در ره مبرزی پرداخته
2
بینی آنجا باستین محکم گرفت
دامن دراعه را در هم گرفت
3
بود مجنونی مگر در پیش راه
گفت بینی می مگیر اینجایگاه
4
کاین نجاست زود زود ای بیخبر
پیش تو آرند وگویندت بخور
5
میمگیر امروز ازو بینی فراز
زانکه این هم خوش خوری فردا بناز
6
آنچه فردا قوت عشرت باشدت
زو چرا امروز نفرت باشدت
7
ای میان خون و خلط آغشتگان
معده خود کرده گور کشتگان
8
گاه همچون سگ زهم می بردرند
گه چو گرگان میکشند ومیخورند
9
نعمتی طاهر نجاست میکنند
وانگهی عزم ریاست میکنند