سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
نازنین شوریده میشد ناگهی
بود هم سرما و هم گل در رهی
2
آن یکی گفتش که گل بگرفت راه
خویش را بر خیز کفشی ژنده خواه
3
گفت چون پا را کنم کفشی طلب
خاصه اندر زیر میگیرند شب
4
تا که در شخص تو میماند دلت
هرگز آن دولت نیاید حاصلت
5
چون بجای دل رسی بی دل مدام
گردد این دولت ترا حاصل مدام