سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
بود شوریده دلی دیوانه
روی کرده در بن ویرانه
2
همچو باران زار برخود میگریست
سایلی گفتش که این گریه ز چیست
3
که بمردت گفت دور از تو دلم
دل بمرد و سخت تر شد مشکلم
4
گفت دل چون مردت و چون شد زجای
گفت چون اندوه بودش با خدای
5
خوش بمرد و دور گشت از من نهان
شد بر او و برون رفت از جهان
6
تا بتنهائی مرا حیران گذاشت
وین چنین افکنده سر گردان گذاشت
7
ای عجب جائی که آنجا شد دلم
رفتن آنجا مینماید مشکلم
8
آرزوی من بدانجا رفتن است
لیک ره در قعر دریا رفتن است
9
گر رسم آنجایگه یک روز من
وارهم از گریه و از سوز من
10
هرکرا این درد عالم سوز نیست
در شبست و هرگز او را روز نیست
11
درد میباید که بی درمان بود
تا اگر درمان کنی آسان بود