سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
شد مگر دیوانه شبلی چند گاه
برد با دیوانه جایش پادشاه
2
کرد شه در کار او لختی غلو
کان فلان دارو کنیدش در گلو
3
پس زفان بگشاد شبلی بی قرار
گفت خود را بیهده رنجه مدار
4
کاین نه زان دیوانگیست ای نیک مرد
کان بدارو به شود گردم مگرد
5
هرکجادردی بود درمان پذیر
آن نباشد درد کان باشد زحیر
6
جان اگر نبود مرا جانان بسست
داروی من درد بیدرمان بسست
7
چون ترا با حق نیفتد هیچ کار
تو چه دانی قیمت این روزگار
8
چون بخون صد ره بگرداند ترا
آنگهی یک دم برنجاند ترا
9
صد رهت مرده کند پس زنده
تاترا نانی دهد یا ژنده