سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
در رهی میرفت مجنونی عجب
بود پای و سر برهنه خشک لب
2
شد ز سرما و گل ره بیقرار
سر ببالا کرد و گفت ای کردگار
3
یا دلم ده باز تا چند از بلا
یا نه باری ژنده کفشی ده مرا
سایر · عطار
در رهی میرفت مجنونی عجب
بود پای و سر برهنه خشک لب
شد ز سرما و گل ره بیقرار
سر ببالا کرد و گفت ای کردگار
یا دلم ده باز تا چند از بلا
یا نه باری ژنده کفشی ده مرا