سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
بود آن دیوانه دل برخاسته
وز غم بی نانیش جان کاسته
2
میگریست از غم که یک نانش نبود
چون نبودش نان غم جانش نبود
3
آن یکی گفتش که مگری ای نژند
کان خداوندی که این سقف بلند
4
بی ستونی در هوا بنهاد او
روزی تو هم تواند داد او
5
مرد مجنون گفت ای کاش این زمان
از برای محکمی آسمان
6
حق تعالی صد ستون بنهاده
بی زحیری نان می میداده
7
نان خورش میباید و نانم کنون
من چه دانم آسمان بی ستون