سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
کرد ازمکه عمر عزم سفر
در سرای آبستنی بودش مگر
2
گفت الهی ای جهان روشن بتو
رفتم و طفلم سپردم من بتو
3
چون عمر القصه بازآمد زراه
مرده بود آبستنش از دیرگاه
4
از سر گور زن آوازی رسید
کانچه بسپردی بیا کامد پدید
5
رفت امیرالمومنین بگشاد خاک
دید آن زن نیمه ریزیده پاک
6
نیم دیگر زنده بود و تازه بود
طفل را زو شیر بی اندازه بود
7
در گرفته بود طفلش آن زمان
ای عجب پستان مادر در هان
8
برگرفت او را عمر زانجایگاه
هاتفیش آواز داد از پیشگاه
9
کانچه بسپردی بحق با تو سپرد
مادرش را چون بنسپردی بمرد
10
عصمت حق گر نباشد دسترس
خلق در عصمت نماند یک نفس