سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
در رهی میشد سنائی بیقرار
دید کناسی شده مشغول کار
2
سوی دیگر چون نظر افکند باز
یک موذن دید در بانگ نماز
3
گفت نیست این کار خالی از خلل
هر دو را میبینم اندر یک عمل
4
زانکه هست این بیخبر چون آن دگر
از برای یک دومن نان کارگر
5
چون برای نانست کار این دو خام
هر دو را یک کار میبینم مدام
6
بلکه این کناس در کارست راست
وان موذن غره روی و ریاست
7
پس درین معنی بلاشک ای عزیز
از موذن به بود کناس نیز
8
تا تو با نفسی و شیطانی ندیم
پیشه خواهی داشت کناسی مقیم
9
گردرخت دیو از دل برکنی
جانت را زین بند مشکل برکنی
10
ور درخت دیو میداری بجای
با سگ و با دیو باشی هم سرای