سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
بود مجنونی عجب نه سر نه بن
کز جنون گستاخ میگفتی سخن
2
زاهدی گفتش که ای گستاخ مرد
این مگوی و گرد گستاخی مگرد
3
بس خطاست این ره که میجوئی مجوی
هم روا نیست اینچه میگوئی مگوی
4
گفت ایزد چون مرا دیوانه خواست
هرچه آن دیوانه گوید آن رواست
5
گر سخنهای خطا باشد مرا
چون نیم عاقل روا باشد مرا
6
هیچ عاقل را نباشد یارگی
کو بپردازد دلی یکبارگی
7
با جنون از بهر او در ساختم
تادلم یکبارگی پرداختم
8
عاقلان را شرع تکلیف آمدست
بیدلان را عشق تشریف آمدست
9
تو برو ای زاهد و کم گوی تو
مرد نفسی زر طلب زن جوی تو
10
بیدلان را با زر و با زن چکار
شرع را و عقل را با من چکار