سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
بود آن دیوانه از عشق مست
کرد بر بالای خاکستر نشست
2
هر زمانی باز میخندید خوش
استخوانی باز میرندید خوش
3
سایلی گفتش که هین برگوی حال
گفت درخون گشتهام هفتاد سال
4
تا مرا بر روی خاکستر نشاند
چون سگم با استخوان بردر نشاند
5
گرچه چون سگ نیست ره سوی ویم
خوشدلم چون هم سگ کوی ویم
6
یک اضافت گر ازو حاصل کنی
جان خود را تا ابد کامل کنی