سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
عاشقی میرفت سوی حج مگر
شد بر معشوق بر عزم سفر
2
گفت اینک در سفر افتادهام
هرچه فرمائی بجان استادهام
3
در زمان معشوق آن مرد نژند
نیم خشتی سخت در عاشق فکند
4
همچو دریش از زمین برداشت مرد
بوسه بر داد و درو سوراخ کرد
5
پس بگردن درفکند آن را بناز
مینکرد از خویشتن یک لحظه باز
6
هرکه زو پرسید کاین چیست ای عزیز
گفت ازین بیشم چه خواهد بود نیز
7
در همه عالم بدین گیرم قرار
کاینم از معشوق آمد یادگار
8
هرکرا بوئی رسد از سوی او
هر دو عالم چیست خاک کوی او
9
گر ازو راهی بود سوی تو باز
تو ازین دولت توانی کرد ناز
10
گرترا آن راه گردد آشکار
هرچه توگوئی بود از عین کار