سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
رفت دزدی در سرای رابعه
خفته بود آن مرغ صاحب واقعه
2
چادرش برداشت راه در نیافت
باز بنهاد و بسوی در شتافت
3
بازبرداشت و بیامد ره ندید
باز چون بنهاد شد درگه پدید
4
گشت عاجز هاتفیش آواز داد
گفت چادر باید این دم باز داد
5
زانکه گر شد دوستی درخواب مست
دوستی دیگر چنین بیدار هست
6
چادرش بنهی اگر در بایدت
ورنه بنشینی چو چادر بایدت
7
هرچه هستت چون برای او بود
دوستی تو سزای او بود
8
ور تو خود را دوستر داری ازو
دشمنی تو گر خبر داری ازو