سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
شد مگر معشوق طوسی ناتوان
در عیادت رفت پیشش یک جوان
2
فاتحه آغاز کرد آنجایگاه
تا دمد بادی بران مجنون راه
3
گفت اگر دادم بخواهی داد تو
چون بخوانی بر حق افکن داد تو
4
هیچ درخور نیست این درویش را
جمله او را بایدم نه خویش را
5
هرچه هست و بود خواهد بود نیز
هست اورا جمله زیبا و عزیز
6
نقد بود آنجا همه چیزی ولیک
بندگی و ذل میبایست نیک
7
لاجرم در قالب آدم دمید
بندگی رادر خداوندی کشید
8
شور در بازار عالم اوفکند
جمله آفاق در هم اوفکند
9
صد جهان بد پر خداوندی بزور
از جهان بندگی برخاست شور