کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۱۱ - بوسه بر باد

1

سر نامه بنوشت نام خدای

خدای جهانداور رهنمای

2

رساننده عاشقان را به کام

رهاننده بستگان را ز دام

3

نگارنده گلشن لاجورد

برآرنده گنبد سالخورد

4

فروزنده شمع و ناهید مهر

فرازنده طاق مینا سپهر

5

هزار آفرین باد بر جان تو

خداوند عالم نگهبان تو

6

ز چشم بدان ایزدت گوش دار

هوای غریبی تو را سازگار

7

همه ساله بخت تو بادا جوان

مبیناد باغ بهارت خزان

8

از این دامن از خود برافشانده ای

ز کام دل خود جدا مانده ای

9

ازین عاشق صادق مستهام

تو را می رساند دعا و سلام

10

اگر من حدیث فراقت کنم

و یا قصه اشتیاقت کنم

11

همانا که با تو نگوید رسول

دل نازک تو گردد ملول

12

قلم خواست تا شرح غوغای تو

نویسد، ولی سر سودای تو

13

کجا گنجد اندر زبان قلم؟

که بادا سیه، دودمان قلم!

14

میان من و تو ز دلبستگی

جدائی فزون کرد پیوستگی

15

کسی کز مراد دل خود جداست

اگر پادشاهی کند بینواست

16

تو دانی که من پادشائی خویش

بزرگی و کار و کیائی خویش

17

به یک سو نهادم گزیدم تو را

به خوناب دل پروریدم تو را

18

در آخر مرا خوار بگذاشتی

دل از من به یکباره برداشتی

19

برانم که پاداش من این نبود

خطائی اگر رفت، چندین نبود

20

کنون روز و شب دیده دارم به راه

که تا کی بر آید درخشنده ماه

21

شب تار هجران به پایان رسد

تن بی روایم به جانان رسد

22

دهم هر نفس بوسه بر پای باد

که باد آمد و بوی زلف تو داد

23

هر آن برق کان از دیارت جهد

دو چشم مرا روشنائی دهد

24

اگر ناله مرغم آید به گوش

بزاری ز جانم برآید خروش

25

که من دانم این ناله و آه سرد

نیاید به غیر از دلی پر ز درد

26

ندارم به غیر از خیالت هوس

مرادم به گیتی همین است و بس

27

شب و روز می خواهم از بی نیاز

که چندان امانم ببخشد که باز

28

ز روی توام خانه گلشن شود

به نور توام دیده روشن شود

29

بیا رحم کن بر جوانی من

ببخشای بر ناتوانی من

30

کنون از همه چیز باز آمدم

تو باز آ که من نیز باز آمدم

31

گر چه حدیث مرا نیست بن

مبادا که گردی ملول از سخن

32

حدیث ملولان فزاید ملال

پراکنده گوید پراکنده حال

33

در اندیشه شاه ناگه گذشت

که باید بساط سخن در نوشت

34

بر آن نامه بر مهر شاهی نهاد

بر آن ره نورد سخن سنج داد

35

سخندان محرم بریدی گزید

که با باد در چابکی می پرید

36

که این نامه، ای قاصد نامور

به آن قاصد جان مشتاق ببر

37

برید سخندان زمین بوسه داد

روالن گشت و افتاد در پیش باد

38

ز گرد ره آمد چو باد بهار

ره آوردی آوردش از شهریار

39

سهی سرو چون نامه شاه دید

روان جست چون باد و پیشش دوید

40

بر آن نامه بس در و گوهر فشاند

به گوهر چو چشم خودش در نشاند

41

سر و پای آن نامه را بوسه داد

ز دستش ستد نامه بر دل نهاد

42

همین کان سر نامه را باز کرد

ز مژگان گهر باری آغاز کرد

43

گشادش به صد ناز چون چشم یار

که صبحی گشاید ز خواب خمار

44

سواد حروفش پر از نور بود

بیاضش پر از در منثور بود

45

شکن بر شکن همچو زلف بتان

که در هر شکن داشت صد دل نهان

46

به سطری کز آن نامه می خواند ماه

به یک حرف می کرد صد بار آه

47

پشیمان از آن کرده خویش بود

پشیمانی آنگه نمی داشت سود

48

به خود بر تن خویش بیداد کرد

برین داستانی جهان یاد کرد

49

ازین پیش خوش طوطئی نغز گوی

به گفتار از اهل سخن برده گوی

50

قضا را بدست لطیفی فتاد

به گفتار نغزش دل و هوش داد

51

ز پولاد چین ساختش خانه ای

در آن خانه بنهاد هر دانه ای

52

برایش نبات و شکر می خرید

به خوشتر نباتیش می پرورید

53

حسد برد بر حال او روزگار

شدش لقمه عافیت ناگوار

54

به دل گفت چندین درین تنگنای

چرا باشم آخر بدین پر و پای؟

55

چه گفتم که بود آن سخن ناپسند

که هستم به زندان آهن به بند؟

56

فراخ است روزی و روی زمین

چه باشم در این خانه آهنین؟

57

چو این رای بد با خود اندیشه کرد

برون رفتن از جای خود پیشه کرد

58

به بومی شد آن طوطی بلهوس

که از بوم ناشناختش باز کس

59

نخوردی بجای برنج و شکر

بجز ریزه سنگ و خون جگر

60

متاعی که او داشت نخرید کس

سخن هر چه او گفت نشنید کس

61

چو حالش ز نعمت به محنت کشید

بجز بازگشتن طریقی ندید

62

به زحمت سفر کرد و راحت گذاشت

در آخر بدانست که اول چه داشت

63

بجائی که وقتت خوش است ای پسر

نمی بایدت کرد ز آنجا سفر

64

مکن دولت عافیت را رها

مینداز خود را به خود در بلا

65

مکن دست آز و هوس را دراز

به چیزی که بخشیده اندت بساز

66

اگر مور را آز کمتر بدی

چرا پایمال همه کس شدی؟

67

گل رفته از بوستان چون شنید

نسیم صبا از گلستان دمید

68

همی خواست کاید به باغ و بهار

ولی داشت از شرم در پای خار

69

به ناچار بشکست بازار خویش

دگر باره آن رنجش آورد به پیش

70

نه بر جای خود نازی آغاز کرد

سر قصه های کهن باز کرد

71

دوات و قلم و خواست آن مه چو تیر

ز مشک ختن زد رقم بر حریر

72

ستردی همه سرنوشت قلم

همی شست خونی به خون دم به دم

73

چو سطری نوشتی به خون جگر

صنم هم به مژگان خوناب تر

74

نخست آفرین کرد بر دادگر

بر آن آفریننده ماه و خور

75

که حسن رخ دلبران او دهد

هوی در دل عاشقان او نهد

76

کسی درنبندد دری کو گشود

ز کاری که کرد او پشیمان نبود

77

مه ارداشتی اختیاری به کف

نرفتی به برج و بال از شرف

78

کسی را جز او در میان نیست دست

از و دان جز او را مدان هرچه هست

79

ازو رحمت و فضل بادا نثار

شب و روز بر حضرت شهریار

80

خداوند دیهیم و تخت مهی

شهنشاه اقلیم فرماندهی

81

بر آرنده آفتاب از نیام

نماینده فر و احشام شام

82

به صبح حبیبان که آن روی تست

به شام غریبان که آن موی تست

83

به خاک کف پات یعنی سرم

که از خاک پای تو در نگذرم

84

کمین بنده برگرفته ز راه

رساننده بر واج خورشید و ماه

85

از آن پس که بر مه سر افراخته

به خاک سیاهش در انداخته

86

چو خورشید بودم منت در حضور

کنون ذره وارم ز خورشید دور

87

چو شاخ گیا کو نیابد هوا

چو ماهی که از آب گردد جدا

88

ز هجران روی تو پژمرده ام

تو باقی بمانی که من مرده ام

89

تو تا همچو ابرم برفتی ز سر

ز برگ رزان هر دمم خشکتر

90

مگر سایه ای بر سر آری مرا

دگر تازه و تر برآری مرا

91

مرا جان برای تو باشد عزیز

وگرنه ملولم من از عمر نیز

92

به چشم تو می بندم از دیده خواب

همیشه خیال تو جویم در آب

93

به شب ناله ام بر ثریا رسد

ز مژگان سرشکم به دریا رسد

94

شبی نلتفت گر ز حالم شوی

ز صد ساله ره ناله ام بشنوی

95

اگر بی وفایند ارباب حسن

درین حسن روی مرا باب حسن

96

مخوان خوب را بی وفا کان خطاست

که خود پیش من حسن، حسن وفاست

97

سگ و بی وفا هر دو پیشم یکی است

مرا بی وفا خواندنت شرط نیست

98

نه کنج رفت بد عهد را سگ مخوان

که گر بشنود سگ بر آرد فغان

99

که سگ حق نعمت شناسد نکو

ولی هیچ حقی نمی داند او

100

شبی وقت گل بودم اندر چمن

می و شمع بودند شب یار من

101

شنیدم که پروانه با بلبلی

که می کرد از عشق گل غلغلی

102

همی گفت کاین بانگ و فریاد چیست؟

ز بیداد معشوق این داد چیست؟

103

چو بلبل شنید این، نالید زار

که من تیره روزم تویی بختیار

104

تو را بخت یار است و دولت رهی

که در پای معشوق جان می دهی

105

به روز من و حال من کس مباد

که یارم رود پیش چشمم به باد

106

بباید برآن زنده بگریستن

که بی یار خود بایدش زیستن

107

مرا زندگانی برای تو باد

اگر من بمیرم بقای تو باد

108

چو در نامه احوال خود باز راند

فرستاده شاه را پیش خواند

109

رخ و دیده مالید بر پای او

زر افشاند و گوهر به بالای او

110

سر نامه بوسید و پیشش نهاد

حکایت ز هر گونه می کرد یاد

111

که گر بر درش جای خود دیدمی

بر این نامه خود را بپیچیدمی

112

چو گرد آمدی با تو این خاکسار

بر آن درگر از من نبودی غبار

113

دگر بار گفتش که ای چاره ساز

مگیر از من خسته دل پای باز

114

تو می آیی و می روم زین سپس

که پیشم گرامی تری از نفس

115

به آمد شدت زنده است این بدن

گر آمد شدن کم کنی وای من

116

برو که آفریننده یار تو باد

خلاص من از رهگذار تو باد

117

از آن ماهر و قاصد اندر گذشت

چو با وزان شد در این پهن دشت

118

روان پشت بر آفتاب بهار

رخ آورد در سایه کردگار

119

چو برق دمان هر نفس می جهید

در و دشت و کهسار را می دوید

120

بیامد دوان تا در شهریار

چو خرم نسیمی به باغ بهار

121

چو بر تخت روی شهنشاه دید

تو گفتی که بر آسمان ماه دید

122

سریر شهنشاه را بوسه داد

زبان دعا و ثنا برگشاد

123

که شاها خدای تو یار تو باد

مرا دل اندر کنار تو باد

124

مرا آن نامه را پیش تختش نهاد

ملک برگرفت و بر آن بوسه داد

125

چو بگشود آن نامه را شاه سر

چو برگ سمن کردش از ژاله تر

126

ببارد بر سرخ گل اشک زرد

وزان سنبلستان خط آب خورد

127

چو پیغام کدش ز لب پیش او

نمک ریخت پندار بر ریش او

128

قرار و شکیب درونش نماند

زمانی مجال سکونش نماند

129

ز دل آتش دیگرش بر فروخت

در افتاد و اسباب صبرش بسوخت

130

هوای دلش آن سخن تازه کرد

همان عهد و مهر کهن تازه کرد

131

دگر باره زد رای کلک و دوات

دلش کرد سودای کلک و دوات

132

به نامه نوشتن قلم برگرفت

قلم وار سودایی از سر گرفت

133

بر آمد ز سوداش جان دوات

سیه شد همی دودمان دوات

134

قلم را ز سر بر تراشید پا

بنام خداوند بی انتها

135

چو دیباچه حمد حق شد تمام

شخنشاه کرد ابتدای سلام

136

سلامی که جان را روان می دهد

به بوی خوشش یار جان می دهد

137

سلامی که غلامیش باد بهار

سلامی سیاهیش مشک تتار

138

سلامی چو باد صبا در چمن

که خیزد ز برگ گل و نسترن

139

بر آن طلعت کامرانی من

بر آن حاصل زندگانی من

140

چو خورشید تابان مبارک نظر

چو صبح دلفروز فرخ اثر

141

نگار چگل، زبده آب و گل

چه آب و چه گل؟ سر به سر جان و دل

142

نیازم به دیدار توست آنچنان

که باشد تن بی روان را به جان

143

به روز غریبان بی رگ و جا

به سوز یتیمان بی دست و پا

144

به فریاد مظلوم در نیمه شب

به نومیدی جان رسیده به لب

145

کزین بیش در درد دوری مرا

مدارا مفرما صبوری مرا

146

همین دم دو اسبه شتابی مگر

وگرنه مرا در نیابی دگر

147

گذر کن که دوری به غایت رسید

نظر کن که وقت عنایت رسید

148

گرم هست عیبی بدان کم نگر

وگر رفت سهوی از آن درگذر

149

ز سوز دلم آتشی درگرفت

در افتاد و گیتی سراسر گرفت

150

نظامی که امروز حسن تو راست

بدان کز پریشانی حال ماست

151

از آن سرو است چنین سر فراز

که پروردش این جوی چشمم بناز

152

اگر نیستی در پی ات چشم من

تو نشناختی پایه خویشتن

153

تو این آبرو گر ز خود دیده ای

همانا که این قصه نشنیده ای

متن شعر کپی شد.