غزل · رهی معیری
حدیث جوانی
1
اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام
خارم ولی به سایه گل آرمیده ام
2
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام
3
چون خاک در هوای تو از پا فتاده ام
چون اشک در قفای تو با سر دویده ام
4
من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
5
از جام عافیت می نابی نخورده ام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام
6
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ام
7
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده ام
8
گر می گریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام