غزل · رهی معیری
طوفان حادثات
1
این سوز سینه شمع شبستان نداشته است
وین موج گریه سیل خروشان نداشته است
2
آگه ز روزگار پریشان ما نبود
هر دل که روزگار پریشان نداشته است
3
از نوشخند گرم تو آفاق تازه گشت
صبح بهار این لب خندان نداشته است
4
ما را دلی بود که ز طوفان حادثات
چون موج یک نفس سر و سامان نداشته است
5
سر بر نکرد پاک نهادی ز جیب خاک
گیتی سری سزای گریبان نداشته است
6
جز خون دل ز خوان فلک نیست بهره ای
این تنگ چشم طاقت مهمان نداشته است
7
دریا دلان ز فتنه ایام فارغند
دریای بی کران غم طوفان نداشته است
8
آزار ما بمور ضعیفی نمی رسد
داریم دولتی که سلیمان نداشته است
9
غافل مشو ز گوهر اشک رهی که چرخ
این سیمگون ستاره بدامان نداشته است