غزل · رهی معیری
داغ تنهایی
1
آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
2
سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
3
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
4
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
5
سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم
6
شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند
در میان پاکبازان من نه تنها سوختم
7
جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم