غزل · رهی معیری
نای خروشان
1
چو نی بسینه خروشد دلی که من دارم
بناله گرم بود محفلی که من دارم
2
بیا و اشک مرا چاره کن که همچو حباب
بروی آب بود منزلی که من دارم
3
دل من از نگه گرم او نپرهیزد
ز برق سر نکشد حاصلی که من دارم
4
بخون نشسته ام از جان ستانی دل خویش
درون سینه بود قاتلی که مندارم
5
ز شرم عشق خموشم کجاست گریه شوق ؟
که با تو شرح دهد مشکلی که مندارم
6
رهی چو شمع فروزان گرم بسوزانند
زبان شکوه ندارد دلی که من دارم