غزل · رهی معیری
تشنه درد
1
نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم
و گر پرسی چه می خواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم
2
نمی خواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی
دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم
3
چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه می ریزد
من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم
4
ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها
به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم
5
چنان با جان من ای غم درآمیزی که پنداری
تو از عالم مرا خواهی من از عالم تو را خواهم
6
به سودای محالم ساغر می خنده خواهد زد
اگر پیمانه عیشی در این ماتم سرا خواهم
7
نیابد تا نشان از خاک من آیینه رخساری
رهی خاکستر خود را هم آغوش صبا خواهم