غزل · رهی معیری
نازک اندام
1
ز جام آینه گون پرتو شراب دمید
خیال خواب چه داری ؟ که آفتاب دمید
2
درون اشک من افتاد نقش اندامش
به خنده گفت : که نیلوفری ز آب دمید
3
ز جامه گشت پدیدار گوی سینه او
ستاره ای ز گریبان ماهتاب دمید
4
کشید دانه امید ما سری از خاک
که برق خنده زنان از دل سحاب دمید
5
بباد رفت امیدی که داشتم از خلق
فریب بود فروغی که از سراب دمید
6
غبار تربت ما بوی گل دهد گویی
که جای لاله ازین خاک مشک ناب دمید
7
رهی چو برق شتابنده خنده ای زد و رفت
دمی نماند چو نوری که از شهاب دمید